بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم...........................
نمی دونم توش چی بنویسم...........................![]()
فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشتهام. من آن را با نشانههای آشكار دريافتهام.
وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بختيار بودهام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم.
من دوستان را به خاطر نيكويیهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام.
زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز میگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر میگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت میبينم و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.
من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد.
فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند.
تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند.
همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .
هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.
از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.
به نام خدا و نياکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.
پيكر بیجان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهای نغز و زيبا میپرورد آميخته گردد.
من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آميخته گردم.
هماكنون درمی يابم که جان از پيكرم میگسلد ... اگر از ميان شما كسی میخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.
از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.
به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم
شوق ديدارتولبريزشد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
درنهانخانه جانم گل يادتو درخشيد
باغ صدخاطره خنديد
عطرصدخاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي باهم ازآن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و درآن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي برلب آن جوي نشستيم
توهمه رازجهان ريخته درچشم سياهت
من همه محوتماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب وصحراو گل وسنگ
همه دل داده به آوازشباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي :
ازاين عشق حذركن لحظه اي چند براين آب نظركن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروزنگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي ازاين شهرسفركن
باتوگفتم حذرازعشق ندانم
سفرازپيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پرزد
چو كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدي
من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشكي ازشاخه فروريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك درچشم تو لرزيد
ماه برعشق تو خنديد
يادم آيد كه دگرازتو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نه گسستم نه رميدم
رفت درظلمت غم آن شب وشبهاي دگر هم
نه گرفتي دگرازعاشق آزرده خبرهم
نكني ديگرازآن كوچه گذرهم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.
فریدون مشیری
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره ،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا .
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
_"آی آدمها" .....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها".......
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.
***
سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.
***
چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟
چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ... نگه جز پیش پا را دید نتواند و گر دست محبت سوی کس یازی نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین ! منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟ و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، زمستان است..... |
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ،
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
مهدی اخوان ثالث
خوانده شده توسط استاد شجریان
روايت است است كه يك منجم، يك فيزيكدان و يك رياضيدان تعطيلات خود را در اسكاتلند مي گذراندند.در حالي كه از پنجره قطار بيرون را نگاه مي كردند گوسفند سياهي را در ميان مزرعه اي مي بينند.
منجم ميگويد: چه جالب ،همه گوسفندان اسكاتلندي سياهند! و فيزيكدان به اين گفته او چنين پاسخ ميدهد : نخير ،نخير ،بعضي از گوسفند هاي اسكاتلندي سياه هستند! رياضيدان از ناراحتي نگاهي به آسمان مي افكند و سپس به لحني موعظه گونه ميگويد :در اسكاتلند دست كم يك مزرعه وجود دارد،كه دست كم يك گوسفند در آن است كه دست كم يك طرف آن سياه است.
رياضيدانان در بهترين حالت تمايل خاصي به احتياط كردن دارند.قضيه اي قاعدتا بايد درست باشد.رياضيدان موارد متعددي را به ياد مي آورد كه در آنها امر واضح غلط از آب در آمده است و آنگاه بر خود مي لرزد. در موضوعي كه 17 ضلعي منتظم را بتوان ترسيم كرد ،اما 19 ضلعي منتظم را نتوان ،در جايي كه كره را بشود پشت و رو كرد.در جايي كه تعداد اعداد گويا برابر تعداد اعداد صحيح باشد،چه كسي ميتواند بر او خرده بگيرد؟ و او بر آن ميشود كه داوري خود را تا زمانيكه قضيه اثبات شود به تعويق اندازد.
بايد اضافه كنم كه همه رياضيدانان چنين احتياطي را به عمل نمي آورند.و كمتر از همه بزرگترين رياضيدانان(زنده يا مرده)دنيا .اما حتي آنهايي هم كه احتياط نمي كنند آگاهند كه قدم بر زمين لرزنده اي ميگذارند. و بايد اشاره كرد كه ميان به تعويق انداختن داوري در باره يك قضيه و چشم پوشي از آن اختلاف عظيمي وجود دارد.
هر كسي كه به مطالعه رياضيات مي پردازد بايد آماده باشد كه به خود بگويد: من اين قسمت را درست دنبال نمي كنم، اما فعلا وانمود ميكنم كه ميفهمم تا ببينم به كجا منجر مي شود.؛غالبا فهم يك مشكل با نگاهي به گذشته آسان تر مي شود.
كسي كه اصرار دارد هر گام كوچك را پيش از برداشتن گام بعدي بفهمد، ممكن است چنان مواظب پاهاي خود شود كه نبيند به راه خطا مي رود.همواره مجاز است كه مشكلات را براي بار اول ناديده گرفت.بدين طريق مي توان نقشه اساسي حمله را بررسي كرد.آن وقت در صورتي كه نقشه درست به نظر آيد مي توان به جزييات سر و سامان داد.
گوسفندي كه يك طرف آن سفيد و يك طرف آن سياه باشد موجود واقعا نادري است: و روي هم رفته اهميت چنداني ندارد كه يك گوسفند دقيقا همان طوري باشد كه كه از اول به نظر ميرسد اما رياضيات تمايل نگران كنندهاي به اين دارد، كه استنتاجها را مانند خانه لرزاني كه از ورق ساخته ميشود به روي هم بچيند. با كشيدن يك ورق كل ساختمان فرو ميريزد.
در اوايل برنامه فضايي آمريكا لازم آمد كه موشكي را كه چندين مليون دلار خرج آن شده بود بلافاصله پس از بلند شدن از زمين منفجر كنند.در نوار كامپيوتري كه دستگاه هدايت موشك را كنترل ميكرد يك نقطه ويرگول حذف شده بود.هر چه ساختمان دستگاه پيچيده تر باشد يك نقص كوچك ميتواند خطرناكتر باشد.
از او درباره ی آن ریسمان ها از شیطان سوال کرد او گفت بعضی افراد آنقدر ایمانشان قوی است که خیلی کم به وسوسه های خود عمل میکنند و من باید با این ریسمانهای محکم و قطور آنها را به دنبال خود بکشم و بعضی ایمانشان ضعیف است و من با طنابها نازک تری آنها را می کشم و هر کس هر چه ایمانش قوی تر باشد طناب او محکم ترو قطور تراست
آن فرد از شیطان پرسید مرا با کدام طناب دنبال خود می کشی شیطان گفت تو احتیاجی به طناب نداری تو خود به دنبال من می آیی !!!!!!!
راستی طناب ما کدام یک است؟؟؟؟؟
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
گابريل گارسيا ماركز
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»
دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»
دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!
این متن در پست های قبلی ام موجود بود اما چون خیلی از آن خوشم اومد دوباره اونو توی این پست آوردم.............
سالها پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت، با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
دختر پیرزن جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند :
گل صداقت
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند!!!!! ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
پائولو کوئليو
زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش
يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد
زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند
اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند
تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است،
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد
در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند
كه او مي تواند يك آرزو كند
مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند،
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود
صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند
به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند
ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود
تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود
و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود
زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد
اوشو، ممكن است لطفاً تفسيري بدهيد؟
هرمان هسه يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد. اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند .با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست. او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند. ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه مي خواهد خودكشي كند. اين داستان تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند .چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد. چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ __ همه دوستت دارند،علي رغم خودت. ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي. فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند __ وهيچكس مايل نيست يك شيئ باشد. اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است: نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد
همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه؟ و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند. عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي. تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند. احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است. عشق را بايد كسب كرد. عشق كسب نشده، مانند يك گدا است بدون اينكه چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند.انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد. او نبايد فقط يك گدا باشد. انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود پس مي توانيد ببينيد: او عشق را درك نمي كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد. او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد زيرا نمي داند كه عشق چيست. بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟ بنابراين، تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است تاجايي كه به او مربوط مي شود، كسي او را دوست نداشته است و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي.تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني. ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند. زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي ارضا كننده است. رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي. و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر، با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد __ رضايت بيشتري خواهي داشت ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود.همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد. آن مادر چيزي را درخواست كرده بود __ خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد. مي گويد، "مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم " و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است.
دومين آروز چيزي است كه به شما گفته بودم : او در خواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد ، بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود. اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند. تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند. آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند. در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود ، آنان هرگز نبخشيده اند، فقط خواسته اند. معمولاً، بسيار دير شده است.
اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود.
و در تمام زبان ها اين اصطلاح "پيرمرد كثيفdirty old man" را داريد ، در تمام زبان ها چنين عبارتي هست زيرا در پيري، وقتي كه ديگر جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است، اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده : هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است. پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد. ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟ او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد
عشق نه، فقط شهوت مردي در حال مردن است ، بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود. آرزوي او براي
عشق ورزيدن مستجاب شده است تمام اين داستان در مورد بشريت است:
اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند. مشمئزكننده شده است. صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند. او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود. او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست. باديدن اين اوضاع كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد_ زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است، _ به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند. آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك (dialectic)همين است: مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را! كه بازهم خطا از كار در آمد.هردوباهم مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه. ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكي خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است،زيرا هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري به سوي فراسورفتن. اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر، فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد پس از شكست خوردن در هردو انتها. ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي
اوشو، كتاب خرد،Osho, The Book of Wisdom
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود
.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟
"
مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست
"
آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي
"
مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟
"
"
او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم
بلكه
اونها دعاهايي ديگران هست براي ما
